وقتي مي خواي بخندي اينقدر آروم بخند که غم از خواب بيدار نشه و وقتي داري گريه مي کني آروم گريه کن که شادي نا اميد نشه
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 10:47  توسط anna
|
بدترين درد اين نيست كه
عشقت بميره
بدترين درد اين نيست كه
به اوني كه دوستش داري نرسي
بدترين درد اين نيست كه
عشقت بهت نارو بزنه
بدترين درد اينه كه
عاشق يكي باشي و اون ندونه !!!!!!!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 10:27  توسط anna
|
کاش مي شد عشق را تفسير کرد
خواب چشمان تو را تعبير کرد
کاش مي شد همچو گلها ساده بود
سادگي را با تو عالم گير کرد
کاش مي شد در خراب آباد دل
خانه احساس را تعمير کرد
کاش مي شد در حريم سينه ها
عشق را با وسعتش تکثير کرد
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 10:23  توسط anna
|
اگر بهترين دوستم نيستي لا اقل بهترين دشمنم باش اگر غمخوارم نيستي لا اقل بزرگترين غمم باش.هر چه هستي بهترين باش چون بهترينها هميشه در ياد خواهند ماند پس در بدترين خاطره هايم بهترين باش.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 10:19  توسط anna
|
دستانم ناتوان از نوشتن ناگفته هاست
و زبانم ناتوانتر
چگونه مي توان بودن را، در عين نبودن باور كرد
چگونه مي توان وصل را، در عين فصل باور نمود
چگونه مي توان پرواز در اوج را باور كرد در حالي كه پر و بالم بسته است.
چگونه، چگونه...
چرا اينگونه ذهنم آشفته است،
چرا خود را پر و بال بسته مي دانم،
چرا مي پندارم كه ديگر كسي نيست كه بفهمد چه مي گويم
آري بسياري است كه مي انگارم به مانند در راه مانده اي مي مانم كه نه راه از چاه
مي شناسد و نه كوه از كوير
بسياري است كه مي انگارم مانند اسيري در برزخ وجود خويشم
بسياري است كه مي انگارم مانند غريبه اي در بين دوستان خويشم
غريبه، چه كلام زيبايي
حال مي فهمم چرا مرا ديوانه و شوريده مي دانند
حال مي دانم
و براي من همين دانستن كافي است
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 22:11  توسط anna
|
کاش مي شد قلب ها آباد بود !
کينه و غمها به دست باد بود !
کاش مي شد دل فراموشي نداشت !
نم نم باران هم آغوشي نداشت !
کاش مي شد کاش هاي زندگي !
گم شوند پشت نقاب بندگي !
کاش مي شد کاش ها مهمان شوند !
در ميان غصه ها پنهان شوند !
کاش مي شد آسمان غم گين نبود !
رد پاي قهر و کين رنگين نبود !
کاش مي شد روي خط زندگي !
با تو باشم تا نهايت سادگي
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 20:59  توسط anna
|
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 20:51  توسط anna
|
دنيا همه هيچ و کار دنيا همه هيچ
اي هيچ براي هيچ بر هيچ مپيچ
داني که از آدمي چه ماند پس مرگ
عشق است و محبت است و باقي همه هيچ ........
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 20:46  توسط anna
|
خود را باور کن، اما مست غرور هرگز.
راضي باش، ليکن بدان که هميشه مي تواني فراتر روي.
عشق رابزرگوارانه بپذير، و همواره آماده ايثار بيشتر.
در کاميابي و پيروزي فروتن باش و در شکست پردل.
آرامش و امنيت را به ديگران ارزاني دار،تا همان به تو بازگردد.
شادزي!
که تو خود شگفت انگيزي.
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 20:45  توسط anna
|
دوست داشتن درست مثل ايستادن در سيمان خيس ميمونه که هر چه بيشتر توش بموني سخت تر جدا ميشي، و اگر هم بتوني ازش بيرون بياي حتما رد پات باقي ميمونه.
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 20:44  توسط anna
|